قضیه از اینجا شروع شد که پنجشنبه عصر همه بچه های خونه تصمیم گرفتیم که روز جمعه واسه رای دادن به سفارت بریم بعد از کش و قوسهای فراوان بالاخره به این نتیجه رسیدیم که همگی اول صبح از خواب پاشیم و بریم و زود برگردیم ولی خوب طبق روال همیشه که تا حرفها به مرحله عمل برسه راه دور و درازی باید طی بشه تا اسم صبح زود و از خواب پاشدن اومد خیلی از اون تنبلهای خوش خواب( از جمله خودم)که آسمون به زمین بیاد حاضر نیستند خواب جمعه رو از دست بدن با هر زحمتی که بود بقیه رو راضی کردند که به جای ساعت ۸ ساعت ۱۰ بریم .

خلاصه روز جمعه اومد و ما به زور خاموش کردن کولر و سرصدای زیاد از خواب بیدار شدیم حدود ساعتهای ۱۱ بود که رسیدیم سفارت عجب شلوغ بود ترافیک هم تا دلت بخواد به زحمت یه پارکینگ خالی پیدا کردیم و رفتیم داخل اولش که بازرسی بدنی بعدش هم داخل سالن بر خلاف انتظار خیلی زود رای رو انداختیم تو صندوق و موقع بیرون آمدن از سالون حسابی از خجالت کیک و آب میوه در اومدیم البته من نمیگم که بعضی جیبها از بس که پر از کیک و آب میوه شده بود دیگه حسابی تابلو بود بعد از بیرون اومدن از سفارت مونده بودیم که برگردیم خونه یا بریم مسجد که بچه ها راضی شدن که بریم مسجد جاتون خالی عجب  مسجدی واقعا نماز خوندن تو این مسجد حالمون رو جا آورد به قول معروف "ودل نماز موخاد" نه که ما همیشه می رفتیم مسجد کنار خونه اونم دیر بعدش هم که جا گیرمون نمیومد مجبورمی شدیم رو پیاده رو بایستیم و حسابی کف پاهامون تاول میزد یه هوی یه  مسجد با حال پیدا کرده بودیم کمی جوگیر شدیم گفتیم چندتا عکس بندازیم که هم خاطرمون تکمیل بشه هم مدرکی واسه حرفامون داشته باشیم دست اون راننده پاکستانی هم درد نکنه که از هممون یه عکس دست جمعی گرفت